اقلیت - اکثریت
"ولی جز یک خانواده با ایمان ، در تمام آنها نیافتیم"
...
وقتی که داشتنِ اکثریت،
ملاکِ بر حق بودن نیست..
*سوره مبارکه ذاریات/آیه 36
وب نوشت های همسر یک طلبه
از ایشان نیستی می گو از ایشان
پریشان نیستی می گو پریشان
خداوند تعریفشان میکند. نه به اینکه حتما پاکیزه اند، که لااقل، پاکیزه بودن را دوست دارند...
*سوره مبارکه توبه/108
پ.ن: نهم دی، سالروز لبیک بلند ملت ایران، به رهبری و اسلام عزیز مبارک...
راننده مدام سرعت را کم میکند. جلوی پای هر آدمی که کنار خیابان ایستاده . حتی کسی که هیچ نشانه ای از انتظار برای ماشین در حرکات و چهره اش دیده نمیشود. از کنار اکثرشان که میگذرد باز برای اطمینان توی صورتش نگاه میکند و یک بوق هم میزند. شاید برای اینکه اگر حواسشان پیش گرفتاریهای روزمره است و یادشان رفته که برای تاکسی سوار شدن ایستاده اند، با این بوق نخراشیده به یادشان بیاورد. توی این بیست دقیقه هنوز تنها مسافر تاکسی هستم و این دقایق آخر احساس میکنم از این همه کم و زیاد شدن سرعت و شنیدن این همه بوق حالم دیگر دارد به هم میخورد...
. . .
آرام
است. نمیدانم چی باعث شده این حس آسوده بودنش، به تنها مسافر اول صبحی اش
هم منتقل شود. برعکس بقیه اوقات که این وقت صبح مسافر تقریبا زیاد است
معلوم نیست امروز چرا اینقدر کنار خیابان ها خالی ست . تک و توک ایستاده اند برای
ماشین. اما دو سه خیابان نرفته ایم هنوز، که مسافر چهارم هم پیدا می شود.
یک خانم اصفهانی با دخترک دبستانی اش سوار میشوند صندلی جلو .
چند دقیقه ای نگذشته که با حیای خاصی از راننده سوال می پرسد: ببخشید براتون امکان داره صبحها سرویس مدرسه بشید؟
راننده همانطور آرام می پرسد: مدرسه کجاست؟
زن اسم یکی از مناطق نسبتا مرفه شهر را می آورد.
چند نفرن؟
دخترم و سه تای دیگه.
راننده سری به نشانه موافقت تکان میدهد.
بعد مادر دخترکِ دبستانی، شماره تلفن راننده را یادداشت میکند.
سرِ زنبیل آباد یکی از مسافرها پیاده می شود...
یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم
یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم
با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم
وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم
فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم
تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم
نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم
با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم
این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟
آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم
امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم
قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست
حسن بیاتانی

* آیت الله العظمی اراکی
منبع +