بِسم اللهِ الرّحمنِ الرّحیم راهــــــی به دریا

راهــــــی به دریا

وب نوشت های همسر یک طلبه

محک...

 

اگه یه روزی امام زمانت بیاد و ازت یه چیزی بخواد چی کار میکنی؟

اگه تاکید کنه به انجام اون کار؟

اگه اصرار کنه چی؟

اگه بعد از تاکید و اصرار "درخواست" کنه چی؟

 

حالا اگه نایب امام زمانت شخصا، ازت یه چیزی بخواد چی کار میکنی؟

اگه تاکید کنه به انجام اون کار؟

اگه اصرار کنه چی؟

اگه بعد از اصرار و تاکید "درخواست" کنه چی؟

 

حالا همون زمانه....

همون وقتی که نایب آقامون اصرار کرده...

عزیز دل زهرای مرضیه سلام الله علیها به هممون تاکید کرده...

-و این آخری رو با خجالت مینویسم- و بعد این تاکید و اصرار ازمون درخواست کرده که:

 


من تأکید میکنم،

اصرار میکنم،

از همه‌ی ملت ایران درخواست میکنم،

بروید به سمت مصرف تولیدات داخلی...*

 

*بیانات امام خامنه ای در دیدار کارگران و فعالان بخش تولید در ۷ اردیبهشت سال ۹۲

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


 

داریم با فاطمه صحبت میکنیم. صحبت نوشتاری. میگویم فاطمه کدبانویی شده ای برای خودت آنجا. میخندد. بعد آخرین کار آشپزی اش را میگذارد توی صفحه گفتگویمان. و مینویسد: این هم نان شیرمال های خوشمزه من. فوق العاده پوک و خوشمزه بود. و ادامه میدهد که اگر فر داری دستورش را بفرستم برایت. مینویسم فر ندارم و به شوخی یک آیکون غصه دار هم میچسبانم تنگش.

فاطمه میگوید: من هم قم ندارم...

میگویم: در عوض نظر عنایت اهل بیت را داری فاطمه...

یکی من میگویم و یکی او...

شایعه(؟!) بار سفر بستن ما را که میشنود، شروع میکند به دلداری. هم از سختی ها میگوید هم از خوشی ها به قول خودش.

بعد، وسط این مکالمه نه چندان طولانی جمله ای روی صفحه نقش میزند که دلم را همین جور از آن روز به خودش مشغول کرده...

" باورت نمیشه راحله...وقتی میای اینجا اونقدر با سختی های سازنده روبرو میشی که سختی های قبلی برات خیلی کمرنگ میشه... وقتی به گذشته که تو ایران بودیم و همسر ده روزه میرفت تبلیغ و من کلی استرس داشتم و دلتنگ میشدم فکر میکنم ،خنده م میگیره... "

حالا این روزها وسط این ابهام رفتن یا نرفتن یا کِی رفتن، این عبارتش توی ذهنم مدام رژه می رود...

"سختی سازنده"

عبارتش آدم را میگذارد توی یک خوف و رجای خاص.

جوری که دلش بخواهد خودش را قایم کند توی آغوش مهربانترین مهربانان و نجوا کند که مراقبم باش ای بهترین تقدیر کنندگان...

 

 

 

 

پ.ن: این پست هم به افتخار بانوی مهربان وبلاگستان، الهدی عزیزم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


ما و محرّم و اولین تجربه...

چمدان از طبقه بالای کمد آمده پایین و و سایل یکی یکی به نوبت میروند داخلش. توی اینترنت گشته ام برای از بین بردن لکه چربی .مایع ظرفشویی را میزنم به دو سه جای عبا که ردی از لکه روغن رویش هست و بعید نیست که روغن ماشین باشد. قبای سفید را می اندازم داخل مینی واش و پودر صابون میریزم و میزنم روی ده دقیقه تا حسابی برق بیفتد. پارچه سفید عمامه هم که از روزها قبل تر آماده است توی کمد و در انتظار. یکی دو دست لباس راحتی، قیچی،ناخن گیر،جوراب های نو، روانداز آبی، مسواک و خمیر دندان، نبات و عرق نعنا،انرژی هسته ای! ( مخلوطی از بادام و گردو و نخود کشمش و پسته و مغز تخمه)، کتاب راز قطعنامه - که همین دیروز تمامش کردم و همسر دوست داشت با خودش ببرد تا اگر فراغتی پیدا کرد بخواندش- یک به یک میشوند مسافران چمدان نقلی همسر برای این سفر ده دوازده روزه.

دو سه روزی است اضطراب افتاده توی دلم.

تنهایی را تا به حال تجربه نکردم. همسر که نبوده بابا و مامان بوده اند. یاد روزهای سخت پارسال هی خودش را جا میکند در دلم. بعد فکر میکنم که نباید مثل پارسال رو بدهم بهش. که تمام مدت نبود همسر شد یک جهنم دنیایی برای خودم و بچه ها. باید فکرهای بد را بریزم دور. هر چند که پریشب محمد مهدی تب کرده باشد و امروز محمد هادی به سرفه افتاده باشد. هر چند همه ی عالم میدانند که نقطه ضعف بزرگم مریضی بچه هاست بابت آن دو سه بار بستری بیمارستانی و باقی قضایا...

می دانم دل من که آشوب باشد، خیال همسر سفر نخواهد رفت و می ماند توی خانه.

برای بچه ها صدقه میگذارم کنار و سعی میکنم همین جور که ثانیه ها تند تند میگذرند خیال های بد را بریزم دور. آخرین چیزی که همسر میگذارد توی چمدان، قرآن کوجکش است. هی مرور میکنم مبادا چیزی از قلم افتاده باشد.

حالا نوبت خداحافظی است. بچه ها روی صندلی های کوچکشان نشسته اند روبروی تلویزیون و مشغولند به تماشای کارتون. محمد هادی یک ساله سه ماهه ، بابایش را که دم در میبیند در حال خداحافظی، لبخند می دود به صورت نقلی اش و دستش را میچرخاند یعنی که خداحافظ. بابا برمیگردد و پسرکش را میبوسد. محمد مهدی میگوید: بابا حالا نمیشه نری؟ بابا او را هم میبوسد و میگوید که نه باباجون باید برم. ایشاللا یازده روزه دیگه بر میگردم.

از زیر قرآن ردش میکنم و صدقه را میگردانم دور سرش.

در را که میبندم نگاهی میکنم توی آینه به خودم. یا تو بگو به بالا و پایین زندگی. یاد دخترک شاد روزهای دبیرستان می افتم. که گاهی توی خیال هایش میدید چنین روزهایی را. بهخودم میگویم: محکم باش دختر. این رویای سال قبل توست. از جلو در برمیگردم توی خانه. به صورت پسرها لبخند میزنم. باید چند روزی هم مادر باشم هم بابا...

 

پ.ن1: بمیرم الهی برای دل همسران شهدا که سالهای سال هم مادر بوده اند برای بچه هاشان هم بابا...

پ.ن2: ببخشیدم بابت این تاخیر دو ماهه.به غایت سرم شلوغ بود. توی این مدت خیلی به ندرت نشسته ام پای لپ تاپ و فراغت کوتاهی اگر یافتم با گوشی سر زدم به خانه های مجازی دوستان عزیزم.

پ.ن3: دوباره بحث تبلیغ خارج از کشورمان جدی شده بود. ولی دوباره چند روزی است که به دلایلی منتفی شده. دعا کنید همت کنم و پایان نامه را به اتمام برسانم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ آبان۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


تلخ و شیرین

 

پیش نوشت: دوست عزیزی به نام مرضیه چند وقت پیش سوالی مطرح کردن که خوب دیدم برای روشن شدن ذهن دختران عزیزی که قصد ازدواج با طلبه رو دارن جوابش رو تو یه پست جداگانه بذارم تا انشاالله با چشم های باز قدم بذارن توی این راهِ دوست داشتنی...

 

سلام . من چند طلبه در اطرافم دیدم که با خانومهای آنها در ارتباط بودم . همه آنها زنهای قانع و کم خرج و صبوری بودند و این مردهای طلبه فقط به فکر درس خواندن و استراحت کردن بودند . انگار نه انگار که امروز باید پول داشت و پول خرج کرد و زنان آنها با همه صبوری و گذشتی که دارند نیازهای مادی هم دارند و از اینکه مرد زندگیشان از صبح از صرف صبحانه برود کلاس و ظهر برای نهار برگردد و استراحت کند و بعدازظهر هم درس بخواند و این همه نیروی جوانی و انرژی خود را فقط صرف همین دوکار (درس - استراحت) کنند . ناراحت هستند . از همه بدتر اینکه وقتی می بینند که فلان دوست طلبه که با هم ازدواج کرده اند چقدر اوضاع مالی بهتری دارند و در رفاه نه چندان زیادی ولی رفاه . زندگی می کنند . آرزو می کنند که ای کاش یه همسر عادی داشتیم که تمام تلاش خود را برای رفاه زن و بچه اش را می کرد . واقعاً این مردها که دوست داشتن و به فکر زن بودن را نمی توانند عنوان کنند . سر کار هم نمی روند که تو زحمت آنها را ببینی و فکر کنی که تو را دوست دارند . زندگی کردن با این مردان چه معنی دارد؟؟؟؟؟


سلام مرضیه جان

مطالبی رو از قول دوستان نازنین تون گفتین و از بنده خواستین تا پاسخی به سواهاشون بدم.

اگه این دوستان رو میدیدم دوست داشتم اول ازشون بپرسم که جرا از بین این همه آدم، به خواستگار طلبه شون جواب مثبت دادن؟ الان توی جامعه هم تا حدودی جا افتاده که سطح مالی طلبه، بخصوص در سالهای اول ، بالا نیست و از متوسط جامعه پایین تره. اگه مسایل مالی براشون در اولویت بود ، واقعا دوست دارم بدونم چرا به یه طلبه "بله" گفتن؟

از دوستان خوبتون نقل کردین که همسرانشون فقط به فکر درس خوندن و استراحت هستن و سر کار هم نمیرن که زحمت بکشن که لااقل بفهمیم زن و بچه شون رو دوست دارن. شما از طرف من از شون بپرسید که چی از دروس طلبگی میدونن؟ تا به حال چقدر در مورد دشواری درس همسرانشون چیزی شنیدن؟ چند صفحه لمعه خوندن؟ یا چند سطر مکاسب؟ دروسی که یک طلبه در سطوح پایین حوزه میخونه ، چندین برابر مشکل تر و البته کامل تر از رشته های انسانی مرتبطش در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه -وحتا دکترا- هست.

دوست سیده ای دارم که لیسانسش رو تو رشته روانشناسی از یکی از دانشگاه های تهران گرفته بود و بعد با یه طلبه ازدواج کرد. چند سال بعد هم وارد جامعه الزهرا سلام الله علیها شد. میگفت : راحله حالا که خودم اومدم حوزه میبینم که چقد درسهای حوزه سخته. بعد خودش ادامه میداد: البته اشکال نداره اینجوری شاید یه کم قدر شوهرامونو بیشتر بدونیم:)

دوستم از سختی درسهاش تو جامعه میگفت در حالیکه اونجور که من خبر دارم دروس فقهی مشکل حوزه رو برای خانم ها تدریس نمیکنن. چون خیلی به کارشون نمیاد. علاوه بر اینکه سال های تحصیل خانم ها کوتاه تره از آقایون.

نکته دیگه ای که اشاره کردین این بود که "از همه بدتر اینکه وقتی می بینند که فلان دوست طلبه که با هم ازدواج کرده اند چقدر اوضاع مالی بهتری دارند و در رفاه نه چندان زیادی ولی رفاه . زندگی می کنند . آرزو می کنند که ای کاش یه همسر عادی داشتیم که تمام تلاش خود را برای رفاه زن و بچه اش را می کرد" . ترجمه ساده ی این عبارت میشه مقایسه زندگی خود با دیگران! و من از صمیم قلب به این خواهرای بزرگوارم میگم که همسر دکتر باشی یا مهندس ، کارمند یا طلبه و یا یک کارگر ساده شهرداری، مقایسه خطر بزرگی هست برای زندگی هامون. درسته که همه ی ما تو زندگی از چیزهایی محروم هستیم ، ولی در مقابل چیزهایی داریم که دیگران ندارند. بودند همسایه های عزیزی که نسبت به ما وضع مادی خیلی بهتری داشتن اما با حسرت به من میگفتن خوش به حالت که اخلاق شوهرت خوبه. میخوام بگم احساس خوشبختی به حال درونی ما آدمها برمگیرده. به این که چقدر داشته هامون رو بینبیم. چقدر از خدا ممنون باشیم به خاطرشون. چقدر تلاش کنیم توی استفاده ی درست ازشون.

تو دعاهای ماه مبارک رمضان یه دعای کوتاهی هست که خیلی تکرار شده. آخرین عبارت دعای شریف و طولانی ابو حمزه -که به نظر من بعد از اون همه دعاهای خوب خوب و بلند ، امام سجاد علیه السلام حرف آخرش رو به خدا زده- و اون اینه که:

"اللهم رضّنی مِن العیش بِما قَسَمت لی"

خدایا! من رو از زندگی به چیزی راضی کن که قسمتم کرده ای

فکرش رو که بکنی این یعنی آخر خوشبختی. یعنی در عین حال که تلاش میکنی برای خوبتر بودن و شرایط بهتر، راضی باشی به مقدرات خدا.  و البته کار سختیه.

ببخشید دوست گلم که طولانی شد. به عنوان حسن ختام هم دوست دارم به دوستانتون از قول یک همسر طلبه که توی 12 سال زندگی با یه طلبه موقعیت های خیلی مختلفی رو تجربه کرده و میفهمه تون بگین، که به قول حضرت آقا ، امام خامنه ای عزیز ، ما امروز تو یه پیچ تاریخی قرار داریم. اگر امروز که نوبت امتحان ماست و تو این وضع فرهنگی جامعه و بلبشوی جهان محکم پشت همسرمون بایستیم و دلگرمش کنیم ، علاوه بر اینکه تو همه ی ثواب هاش شریک هستیم روز قیامت انشاالله جلوی حضرت اباعبدالله علیه السلام رو سفید خواهیم بود که آقا اگه شما جان و مال و همه ی خاندانتون رو در راه خدا فدا کردین، ما هم در حد بضاعت اندک خودمون سعی کردیم توی راه شما قدم بگذاریم...

 

پ.ن: جملات آخری که نوشتم را به جد اعتقاد دارم مال همسران طلبه نیست فقط...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ آبان۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


"قَالَ مَعَاذَ اللّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلاَّ مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ  "

یوسف علیه السلام دنبال بهانه بود برا گرفتن و داشتن برادرش.
بنیامین عزیزش.
وقتی این بهانه جور شد و متاع عزیز مصر را در بار ِ بنیامین یافتنند ،
برادران خواهش کردند که یکی دیگر را به جای ما بگیر،
پدر پیر ِ سالخورده ی این پسر چشم انتظارش است.
یوسف علیه السلام به برادرانش گفت :
پناه  میبرم  به خدا ، از اینکه کسی را بگیرم ، جز آنکس که متاع خویش را نزد او یافته ام..
.
.
.
.
.
.
.

می گفت*:
اگر امام زمان ،توی دلی، این سرمایه ی (متاع) محبت به خودش رو ببینه ،
اون دل رو برای خودش نگهش میداره...

 

 

* حاج آقا میرباقری، شب های قدر
*سوره ی یوسف، بخش ابتدایی آیه ی 79

+ نوشته شده در جمعه ۳۱ مرداد۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


27 مرداد 1382

یازده سال...
زمان کمی نیست...
اما از اینجا که من ایستاده ام زیاد هم نیست... 

از آن مبارک روزی -میلاد مادر ِخوبیها - که شدم بانوی خانه ات و تو شدی آقای من... 

چقدر پستی و بلندی داشت این راه ِ طولانی... 

چقدر طول کشید تا دخترک نابلد خانه ی مامان و بابا ، مزمزه کند زندگی را و برسد به اینجایی که هست... 

از آشپزی تا فوت و فن خانه داری و بچه داری ... تا زن ِ زندگی بودن ...

از دوره ی دانشجویی و پرکاری وحشتناکی که به خیلی کارها نمی رسیدم و گاهی به قیمت غذا نداشتن و گرسنگی مان تمام میشد... 

از رفتارهای بچه گانه ای که نه از سر نامهربانی که از سر نابلدی روا میداشتم و تو بزرگوارانه... 

داشتم صحبت های حاج آقا(+) را گوش میدادم...
می گفت زندگی باید جوری پیش برود-پیش برد- که بعد از ده سال وقتی خانم یک ماشین عروس دید توی خیابان آه نکشد...که یادش به خیر چه ماه عسلی...چه روزهایی...  

یادم افتاد به خودم  به وقت نگاه کردن به ماشین های عروسی که اغلب توی مسیر راهمان به خانه می بینیم...

همان ها که وقتی -با آن چشمان پر از برق شادی و امید که دارند- می بینمشان، برای هر دوتایشان آرزوی خوشبختی می کنم...  

و بعد فکر میکنم که چه راه سختی در پیش دارند...

توی دلم دعا میکنم که خدا کند کسی برایشان از این راه پر فراز و نشیب حرف زده باشد...
کسی بهشان گفته باشد که باید زندگی را ساخت...
این محبت وافر روزهای اول را باید پرورش داد...نه که فقط خرج کرد... 

خدا خدا میکنم که ای کاش مهربانی(+) ، نصیحت شان کرده باشد که " بروید با هم بسازید"... 

که وقتی رسیدند به اینجا که من هستم -بعد از این همه سال- دوباره چشمشان از شادی و امید برق بزند که: الحمدلله ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


حکایت ما و این دل نگران های ابن الوقت!


این پست به دعوت سمیه عزیز(+) نگاشته شده و صد البته دِینی که در این هیاهو به گردن خویش احساس میکردم....


یک زن عینک تازه اش را توی دستش اینور آنور میکند و بعد جوری که دو همکار مرد و یک دانشجوی کارآموز هم اتاقی بشنوند فکرش را بلند می گوید: راستش نمیخواستم عینک بخرم. چون فکر نمیکنم بهم بیاد اما دکتر اصرار کرد و گفت که چشمهام کمی ضعیف شدن. از دیروز هم هی عینک رو میزنم و باز دلم نمی آد. فکر میکنم قیافه م یه جوری میشه.
مرد جوان از آن سر اتاق نگاهی می اندازد و می پرسد: اِ خانم ر عینک خریدید؟ مبارک باشه.
زن با دلخوری می گوید: آره . ولی فکر میکنم زیاد بهم نمیاد.
بعد عینک را ورانداز میکند و با اکراه می زند به چشمش. مرد  جوان بعد از دقایقی می آید این طرف اتاق تا برگه ای را به خانم ر بدهد و بعد نگاهی توی صورت زن می اندازد:
ولی به نظر من که خیلی بهتون میاد.
زن، با لبخند، "جدی میگید؟" کشداری می گوید و مرد دوباره تأیید میکند ...

قلب زن یک کوچولو تکان میخورد. یاد همسرش می افتد که چند روزی است اینقدر مشغله داشته که اصلا حواسش به عینک بانوی خانه اش نبوده!
مرد- که حوالی سی سالگی را میگذراند و هنوز به هزار و یک دلیل زن نگرفته، ناخود آگاه آهی از نهادش برمیآید.

کسی به فکر قلب تکان خورده ی زن نمی افتد. کسی آه مرد زن ندار را نمی شنود. کسی بیانیه نمی دهد و نگران نمی شود برای خانه ای که به قدر ذره ای -حتا- سست تر شد. 

دو دختر دانشجوی کارآموزی نشسته و مشغول کارهای محول شده است که آقای مهندس واحد کنترل وارد اتاق کار میشود و به همه سلام میکند. خانم کارمند خیلی گرم جوابش را میدهد. دقایقی از صبح نگذشته که خانم کارمند سر صحبت را شروع میکند:
جمشید(مرد را به اسم کوچک صدا میزند) دیشب خوابت رو دیدم!!!!
مرد که کمی از بیان این حرف آن هم جلوی جمع تعجب کرده ، اما گویا به این قبیل رفتار خانم همکار عادت دارد می پرسد خواب منو؟؟ زن با لبخند جواب میدهد : آره خب البته نمیتونم بگم چه خوابی.

دختر دانشجو از خجالت آب میشود.
قلب مرد یک جوری میشود.
زن که هنوز تلخی دعوای دیشب با همسرش زیر زبانش هست توی دلش به این فکر میکند که کاش سالها قبل با آقای مهندس آشنا شده بود.شاید می توانست همسر بهتری باشد برایش...

کسی به فکر آشیانه ی در حال تخریب خانم همکار نمی افتد. کسی به فکر مردی که قلبش یک جوری شد و یا همسرش که از صبح مشغول رتق و فتق امور منزل و بچه ها بود و منتظر تا مردش از کار برگردد نمی افتد.

سه درست یا غلط ، خانم ج با زحمت رسیده به اینجا. چند سال سابقه کار با یک بچه کوچک که صبح ها باید هول هول از این سر تهران به آن سر می رفته و بچه را توی سرما و گرما میگذاشته مهد و بعد میرسیده به محل کارش. بعد از بچه دوم هم این زحمت ها دو برابر و بلکه بیشتر شده. دوره ی آموزشی اجباری 40 روزه هم مزید بر علت شده. با بچه چند ماهه از کله صبح باید برود و شب ها آخر وقت برگردد.
اما خانم ج این مرارت ها را تحمل میکند. هر چه باشد زحمت کشیده تا رسیده به این سابقه کار.
یکسال بعد اما خبر توی فامیل می پیچد که خانم ج دیگر شاغل نیست. کار بیرون را گذاشته کنار.
چند وقت بعد از شنیدن این خبر می بینمش. آنقدر ها هم ناراحت نیست. وقتی با تعجب ازش می پرسم : که چه طور شد از  اون همه سختی که کشیدید برای به دست آوردن این شغل و کسب سابقه، گذشتید؟ لبخند آه داری میزند و میگوید: خسته شدم. خسته شدم از نگاه های معنی دار. از لحن های ناجور. از رفتار خاص بعضی از مردهای همکارم. دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم...

باز هم کسی بیانیه نمی دهد. کسی اعتراض نمی کند برای زحمت های از دست رفته ی خانم ج به خاطر وجود بعضی آدم های هوسران محل کارش.  

چهار شهردار تهران یک دفعه تصمیم میگیرد کاری بکند کارستان. کاری که سال ها پیش باید انجام میشده و حالا به هر دلیل با این همه تاخیر انجام میشود. جدا کردن قسمت اداری خانم ها و آقایان. اختلاطی که تا بحال بوده ، بدون هیچ لزوم و دلیل موجهی .

شاید دلش به حال بنیان خانواده ها سوخته.
شاید به فکر بازدهی بالاتر کارمندان و کارکنانش افتاده.
شاید یادش به قانون سالها نوشته و اجرا نشده ی شورای عالی انقلاب فرهنگی افتاده و دلش خواسته قانون را اجرا کند.
و شاید به یاد دستورات دینی اسلام عزیز افتاده که ارتباط زن و مرد را به حداقل ها و ضرورت ها می پسندد و نه بیشتر!

حالا همه به جنب و جوش می افتند.
یکی یاد کرامت زن ها می افتد و این را توهین تلقی میکند!
یکی بیانیه می دهد بر علیه شهرداری!
یکی توی سخنرانی ش این رفتار را عصر حجری میخواند و تاکید میکند که زنهای ما عفیف اند و این کارها اهانت است بهشان!
یکی یاد فلان کنوانسیون پوسیده و فمینیستی حقوق بشری می افتد و دلش به حال چهره ی ایران اسلامی در جهان می سوزد!
یکی استدلال را به اوج خود میرساند و این کار را تقبیح میکند که خب اگر ما این کار را کردیم از فردا باید کنسرت ها را هم زنانه مردانه کنیم و این موجب جدایی خانواده ها می شود( این یکی را خدایی وقتی شنیدم دلم میخواست سرم را بکوبم به دیوار. وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران و این سطح از فکر:((((((  )

 

و این داستان ادامه دارد....ادامه....

 

 

پ.ن 1: به قول مسیر عزیز این سه شماره تجربه های زیسته است. یکی اش را خودم شاهد بودم و آن دوتای دیگری از آشناهای نزدیکم

پ.ن2: صدالبته این پست به معنای هرزگی و هوسرانی همه ی آدم ها نیست. اما چه میشود کرد که ما آدم ها اکثرا برای زندگی خود به اصطلاح "رو" بازی میکنیم و همه ی چهره های جذاب و غیر جذاب مثل عصبانیت و ... را به نزدیکانمان بالاخص همسر نشان میدهیم و برای غریبه ها اکثرا فقط آن چهره ی جذاب مجال بروز پیدا میکند و گاهی می شود آنچه نباید...

پ.ن3: چیزی که در اسلام هست به حداقل رساندن رابطه ی زن و مرد نامحرم است. تا جایی که حضرت زهرا سلام الله علیها می فرمایند : که "هیچ چیزی برای زن بهتر از این نیست که هیچ مردی را نبیند و هیچ مردی نیز او را نبیند." و البته حالا حالا ها راه هست تا ما و از جمله خود حقیر به درک و باور بیان این سخن مادر خوبیها برسیم...

پ.ن 4: ببخشید بابت طولانی شدن پست. حرفهایی بود در گلو مانده از سال های دانشکده ی فنی و کارآموزی تا به همین روزها...

 

بعد نوشت: مسیر عزیز و دوستانش یک همتی به خرج داده اند و در راستای همین بحث، یک خانه ی مجازی مستقل ساخته اند ، برای شنیده شدن همه ی نظرات (اعم از موافق و مخالف)و دیده شدن همه ی جوانب کار (+).

از یک خانم، سیده بانو، حیران ، طهورا ، خانم حاج آقا، سمیرا ، پریزاد ، زینب سادات ، م.رضوی ، زهرا ، مهاجر ، ساقی رضوان ،سمانه ، ملکه ، خانوم خونه و باقی دوستان عزیز و خوانندگان وبلاگ - حتا اگر به قدر همین پست مهمان خانه ام شده اند- دعوت میکنم بنویسند تجربه های از نزدیک لمس کرده شان را . انشاالله که مقبول درگاه مهربان بی نیاز افتد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


طلبه و نان بازوی خویش را خوردن!


یک زمانی بر سر زبان ها افتاده بود-انداخته بودند صد البته- که چقدر خوب است که طلبه برود دنبال کار.
از شهریه ای که مراجع برایش در نظر گرفته اند صرفنظر کند و نان بازوی خودش را بخورد.
یادم هست توی یکی از همین فیلم ها که زمان خودش کلی هم سر و صدا کرد آقای طلبه کارگری میکرد برای در آوردن نان شبش و در کنارش درسش را هم میخواندو منبرش را هم میرفت (ماشالله به این همه قوت و انرژی البته!).
آن موقع با این که مثل همین حالا همسر ِ طلبه ای، بیش نبودم! برایم سوال شد. کمی بالا و پایین کردم و آخرش مثل بیشتر اوقات رفتم سراغ همسر و سوال! که : همسرجان ! این بنده های خدا بد هم نمیگویندها!

همسر جوابی بهم داد که مکتوبش را همین چند وقت پیش از زبان (و بهتر بگویم نوشته ی) مرحوم صفایی حائری رحمت الله علیه در اینجا (+) دیدم. گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید جوابش را بدانید.

اگر هم دوست داشتید میتوانید در ادامه ی مطلب بخوانیدش.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |



"هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُ‌كُمْ فِي الْبَرِّ‌ وَالْبَحْرِ‌ ۖ
حَتَّىٰ إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ
وَجَرَ‌يْنَ بِهِم بِرِ‌يحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِ‌حُوا بِهَا
جَاءَتْهَا رِ‌يحٌ عَاصِفٌ
وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ
وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ ۙ
دَعَوُا اللَّـهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ
لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَـٰذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِ‌ينَ
فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْ‌ضِ بِغَيْرِ‌ الْحَقِّ "

"اوست آن که شما را در برّ و بحر سیر می‌دهد
تا آن‌گاه که در کشتی نشینید
و کشتی با باد ملایمی سرنشینان را به حرکت آرد و آنها بدان شادمان و خوشوقت باشند
ناگاه باد تندی بر کشتی بوزد
و سرنشینان از هر جانب به امواج خطر در افتند
و خود را در ورطه هلاکت ببینند
آن زمان خدا را به اخلاص و دین فطرت بخوانند که
(بار الها) اگر ما را از این خطر نجات بخشی دیگر همیشه شکر و سپاس تو خواهیم کرد.
اما پس از آنکه خدا از غرق نجاتشان داد باز در زمین به نا حق ظلم و ستمگری آغاز کنند"
.
.
.
.
چه خوب گفتی!
حکایت کشتی و طوفان و مضطر شدنم را.

منی که آن گاه که دریای زندگیَ م متلاطم میشود
و خود را در آستانه ی غرق شدن میبینم،
به یادت می افتم
و-مخلصانه- میخوانمت
و یقین دارم که تنها نجات دهنده توئی.

و بعد که حاجت روا می شوم...انگار نه انگار...



*سوره ی مبارکه یونس آیه 22 و بخشی از آیه 23

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ تیر۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


دعای شبِ قدر


جوانِ بیست و چهار ساله ، چند ماهی میشود که برای تحصیل علوم دینی آمده ایران.
اهل آرژانتین است.
از شاگردان همسر، در جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله.

شبِ قدری، صدای خودش را که به فارسی شیرین و کمی دست و پا شکسته است، ضبط کرده و فرستاده به واتساپ اساتید و دوستان خارجی دیگرش.

صدایش پخش میشود.

چند ثانیه ای بیشتر نیست.

میگوید برایم دعا کنید که پدر و مادرم شیعه بشوند....

 

 

 پ.ن: آرزوی جوان آرژانتینی، نعمت بدیهی همه ی ماست. نعمتی که نمیدانم تا بحال شده بابتش یکبار خدا راشکر کرده باشیم یا نه؟

** تا نیمه شب بیدار مونده. بهش میگم محمد مهدی جان حالا که میخوای بخوابی چون شب قدره چند تا دعا کن و بخواب. چون دعا تو شب قدر مستجاب میشه حتما. میگه یعنی هر دعایی بکنیم؟
سوالش بو داره. با مِن مِن من میگم آره اگه به صلاحمون باشه حتما مستجابه .
میگه باشه! پس خدایا  من دعا میکنم وقتی مُردم منو ببری بهشت بعد اونجا که اومدم جامونو با هم عوض کنیم. یعنی من بشم خدا، تو بشی من

 

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ تیر۱۳۹۳ ساعت توسط راحله |


22 بهمن


راهپیمایی 22 بهمن رو تا امروز نشده بود که از دست بدم.
حتی پارسال با اینکه باردار بودم و حالم به شدت بد بود هم به لطف خدا شرکت کردم.
اما امسال که چند روزی هست محمد هادی مریضه و دکترش دستور داده بیرون نبریمش، به خاطر این فسقلی خونه نشین شدم.
تصاویر مردم رو نگاه میکنم و بغض میکنم از اینکه چرا این توفیق نصیبم نشد:((

زیر لب آیت الکرسی رو زمزمه می کنم برای سلامتی همه ی مردمی که با وجود همه ی سختی ها ، فشار ها باز هم مردونه پای انقلاب و امامشون حضرت آیت الله خامنه ای ایستادن....


پ.ن: تشکر میکنم از همه ی دوستان عزیزی که در پست قبل برگشت همسر رو تبریک گفتند. فرصت نداشتم جواب تک تکتون رو بدم. صمیمانه از همه تون ممنونم:)

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


جانم فدای امام هادی علی النقی علیه السلام


السلام علیک یا علی بن محمد ایها الهادی النقی

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian


برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام علی النقی علیه السلام, جانم فدای امام هادی علی النقی علیه السلام
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


قصه ی سخت صیقل خوردن...


بالاخره دارد تمام میشود.
و این من هستم که از دیشب تا بحال که بعد از ظهر است بیشتر از دوساعت چشم روی هم نگذاشته ام.

بس که شوق دیدار همسر جان را دارم.

دارم فکر میکنم به لحظه ای که بیاید، بعد از سه روز سفر هوایی خسته کننده. ببیند که محمد هادی دو ماهه اش حالا برای خودش مرد شش ماهه ای شده. محمد مهدی اش در این روزهای مدرسه رفتن ِ بدون بابا، کاملا ازآن بچگی در آمده. ببیند که با همه ی وجود منتظرش بودیم.

سه ماه و اندی که گذشت و سخت گذشت...اما بالاخره گذشت.

سه ماه پر چالشی بود. پررنگ تر از مریضی پسرها که حدود 15 مرتبه میهمان(؟)دکتر و درمانگاه و این آخری ها هم بیمارستان و بستری بودند کلنجارهای من با خودم بود. اینقدر که در این مدت بالا و پایین شدم. خیالم شدم مثل این تکه های آهن که آهنگرها میگذارند روی آن پایه ی سفت و سخت و بعد میکوبندشان. به امید این که صیقل بخورد. صاف شود. بلکه به درد کاری بخورد.

خوب که فکر میکنم این قصه نه تنها مال این سه ماه نبودن همسر جان است که مال همه ی زندگیم بوده. و نه فقط مال من که قصه ی همه ی ما آدمهاست. ما آدمهای همیشه در حال امتحان.

فقط حیفش این است که هر وقت از یک امتحان فارغ میشوم و فرصتی دست میدهد برای فکر کردن به آنچه کردم همیشه "کاش" ی هست که: ای کاش بهتر امتحان داده بودم. مقیاس خیلی کوچکتری از حسرتِ یوم الحسرة. روز قیامت که همه ی آدمها در حسرتند. آنها که بد کرده اند از کارهای بدشان و آنها که خوب بده اند از این که چرا بهتر و بیشتر خوب نبوده اند...

بگذریم. کاش سهم من از این سه ماه نبودن و تبلیغ همسر جان صیقل خوردن روحم بوده باشد...به قدری حتی...



بعد نوشت:
گزارش لحظه به لحظه! داشتم از همسر جان. هر فرودگاهی که میرسیدند فوری آنلاین میشدند و خبر میدادند. تا رسید به جای سختش. که قرار بود 5 صبح از استانبول پرواز داشته باشند به ایران اما نشد. نه خبری نه پیامی. بدجوری دلشوره داشتم. آخرسر تماس برقرار شد و و همسرجان خبر دادند که با 10 ساعت تاخیر به ایران میان:( .
لحظه ای که رسیدند پیامک زدند که: سلام عزیزم هواپیما نشست داریم پیاده میشیم. لحظه ی عجیبی بود. این همه انتظار و تنهایی و دل واپسی و خستگی و شوق دیدار همه با هم شدند یگ گریه ی حسابی. اونقدر که مامان هم با من به گریه افتادند. شوق دیدار همسر جان همه ی وجودم رو پر کرده بود...

English (auto-detected) » Persian

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ بهمن۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


این روزها...


کلاس اولی خونه مون ،تازه از مدرسه برگشته. با اینکه صبح موقع رفتن به مدرسه صورتش رو شستم و وضو گرفتوندمش!(یعنی براش وضو گرفتم!) اما یه رد سیاه از حولی چشم چپش تا پایین هست.

تو خیال مادرانه م فکر میکنم شاید با کسی ذعواش شده. یا طبق عادت همیشگیش که زود گریه می افته ، از چیزی یا کسی تو مدرسه ناراحت شده و گریه کرده.

ازش می پرسم : مامان امروز تو مدرسه گریه کردی؟

میگه نه!

میگم آخه روی صورتت رد اشک مونده.

یه لحظه فکر میکنه و میگه :آهان مامان جات خالی(و این کلمه رو هم با یه حالت رشک برانگیزی میگه) امروز تو مدرسه روضه بود دیگه، یه کم گریه کردیم...

خدایا نمیدونی چقدر ازت سپاسگذارم که پسرم داره با محبت اهل بیت (علیهم السلام) بزرگ میشه...ممنونم از مهربونیهات....

سالروز رحلت پیام بر خوبی ها و مهربانی ها ، آن "طبیب دوار بطبّه" صلی الله علیه و آله و امام حسن مجتبی علیه السلام رو تسلبیت میگم. انشالله که قلب هامون با محبتشون عجین و عملمون با فرمایشاتشون مطبق باشه....


پ.ن:  این چند روز که نبودم، محمد هادی برای سومین بار در نبود پدرش، تو این دو ماه مریض بود. و این سومیش اونقدر شدید شد که کارش به بیمارستان کشید. سه شب بیمارستان بودیم...دقایق سختی بود...هر بار رگ گرفتن از بچه م...هر بار وصل کردم سُرم...هر بار گریه ها و بیقراری هاش...و از اون طرف دل نگرانی خیلی زیاد همسرجان از راه دور...که همونجا پای تخت پسرک ، براشون آیت الکرسی میخوندم تا دلشون آروم بشه...صحبت کردن با محمد مهدی که مامان پس کی میاید؟...بیمارستان پر بود از بچه های مریض...هر کس به دردی...از امیر علی هفت ماهه بگیر که تازه از آی سی یو به بخش منتقل شده بود...تا محمدامین ده ساله که 12 روزی بود ساکن اون تخت گوشه ی اتاق بود...

برای شفای همه ی بچه های مریض یک حمد تلاوت کنید...

English (auto-detected) » Persian

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ دی۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


مادرانه های حدیث کساء


تا حالا فکر کردید که حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرزندانشون امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) رو چه طور صدا میزدند؟ مثلا فقط اسمشون رو صدا میزدند یا پیشوند و پسوندی هم به کار میبردند؟ یه موردش که من دیدم و در دسترس همه هم هست در حدیث شریف کساء ذکر شده و این گونه است:

امام حسن علیه السلام که آن زمان کودک بودند وارد خانه شده و به مادر سلام میکنند:

- سلام بر تو اى مادر (السَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمّاه )  

- سلام بر تو  اى نور چشمم و میوه ی دلم (عَلَیْکَ السَّلامُ یا قُرَّةَ عَیْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤ ادى)

 مدتی بعد امام حسین علیه السلام وارد میشوند:

- سلام بر تو اى مادر (السَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمّاه)

- سلام بر تو اى فرزندم و اى نور چشمم و میوه ی دلم (عَلَیْکَ السَّلامُ یا وَلَدى وَ یا قُرَّةَ عَیْنى وَثَمَرَةَ فُؤادى)

  توی این کلمات نورانی نکات زیادی هست که من چند تاش رو فهمیدم:

١.کلماتی که حضرت استفاده کردند ساده نیست و بسیار پر معنا و محبت آمیزه و  (قُرَّةَ عَیْنى : نور چشمم، ثَمَرَةَ فُؤادى : میوه ی دلم).

٢. حضرت زهرا سلام الله علیها فرزندان عزیزشون رو با ٢ عبارت خطاب کردند و فقط به یکی بسنده نکردند (علامت اوج محبت و اعلام اون).

٣. در جواب فرزند کوچکتر، یعنی امام حسین علیه السلام، یک لفظ اضافه کردند (وَلَدى : پسرم) که شاید نشانگر مراعاتِ بیشتر فرزند کوچکتر و حساس تر بودن اوست.

۴. هردو فرزندشون رو هم با دو عبارت مشابه (یا قُرَّةَ عَیْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤ ادى ) پاسخ دادند و تبعیضی قائل نشدند با اینکه هردو در یک زمان به خانه نیامده بودند و متوجه این امر نمی شدند.

۵. جالبه که هردو فرزندشون به محض ورود به منزل به مادر سلام کردند و این نشانگر اوج ادبشونه. (چون مطمئناً حضرت زهرا سلام الله علیها مثل بعضی از ما نبودند که منتظر بشن اول بچه ها سلام کنند).


انشالله که همگی  متخلق به اخلاق حضرت زهرا سلام الله علیها باشیم:)


** چند روز پیش که داشتیم با همسر جان چت میکردیم (راستی این کلمه معادل فارسی هم داره؟؟) میگفتن که توی مرکز اسلامی ، برای بار اول حدیث کساء رو برای شیعیان اونجا شرح دادند و تعریف کردن. همسر جان میگفتن که حاضرین خیلییییییی از حدیث کساء خوششون اومده بود و به اصطلاح خودمون کُپ کرده بودن. اینجاست که آدم یاد اون حدیث شریف می افته که لو علم الناس محاسن کلامنا لاتبعونا1...

*** با خوشحالی به همسر جان میگم: فقط ! چهل روز دیگه مونده تا برگردی. لبخند میزنن و میگن از یه طرف خیییییلی خوشحالم که برمیگردم پیش تو و پسرام  و از یه طرف غصه دار که یک عالمه کارِ بر زمین مونده اینجا هست که نمیدونم سرنوشتشون چی میشه
...

1. امام رضا علیه السلام: اگر مردم زيبايي كلام ما را بدانند، هر آينه از ما تبعيت مي‌كنند...

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian


برچسب‌ها: حدیث کساء, تربیت دینی, سبک زندگی, فرزندصالح, دغدغه های زندگی طلبگی
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آذر۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


کلاس اولی خونه ی ما


اولین بار که محمد مهدی ، خود جوش ایستاد به نماز خوندن و خیلی مودب و مرتب - نه مثل بچگی هاش که دقیقا معلوم نبود قبله ش کدوم وره یا اینکه جلوی تلویزیون می ایستاد که همزمان بتون کارتونش رو هم ببینه!!! - نمازش رو خوند ،تو پوست خودم نمی گنجیدم.
ذوق زده بودم که بدون اینکه کسی بهش بگه یاد نماز افتاده.
فوری رفتم دوربین رو آوردم و ازش عکس و فیلم گرفتم.
بعد از نماز هم بغلش کردم و بهش گفتم مامانی یه دنیا خوشحالم که نماز خوندی، آخه میدونی خدا اونایی رو که نماز میخونن یه عااااااااااااالمه دوست داره.
بعد هم یه مقدار پول بهش ، هدیه دادم که تصمیم گرفت باهاش پاستیل بخره . 6 تا پاستیل!

یکی دو روز بعد وقتی نمازش رو خوند اومد کنارم و گفت: ماماااان نمیخوای بهم جایزه بدی؟
خب البته توی دلم دوست داشتم دوباره تشویقش کنم اما به نظرم اومد عادت میکنه.
بهش گفتم: مامانی برای هر نماز که نمیشه جایزه داد، بعدشم اگه منم جایزه ندم خدا جایزه های خوبی بهت میده. از همونا که پارسال معلم پیش دبستانیتون میگفت، فصر شکلاتی، یه عالمه بستنی و هر چی دوست داشته باشی.

یه فکری کرد و گفت: اووووووووووووووَوَوَه حالا کو تا بمیرم!!


از مدرسه برگشته با خنده و شادی بهم میگه: مامان می تونیم توی نماز به جای قل هو الله یه سوره ی دیگه بخونیم.
میگم آره عزیز دلم از کجا فهمیدی؟
میگه خب خودت بهم گفته بودی!
فردا صبحش حدود ساعت شش بیدار شده.
میگه اِ مامان زود بیدار شدم، برم نمازمو بخونم.
همون جور بی وضو با یه حال عرفانی می ایسته سر نماز.
من مشغول محمد هادی میشم که گریه میکنه،اما می بینم که نمازش زیاد طول میکشه.

سلام نماز رو که میده با یه شادی خاصی میگه : مامان هر دو رکعت، سوره ی انشقاق رو خوندم!!


پ.ن: مامان میگن دعا کن که انشالله همیشه همین روحیه رو حفظ کنه و به نماز علاقه مند باشه. میگم الهی آمین!

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian

English (auto-detected) » Persian


برچسب‌ها: کلاس اولی من, نماز, علاقه به نماز, تشویق کودک به نماز, تربیت دینی
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


یا ابا صالح نظری مولا...

آقا جان!
قرار است به لطف خدا تا چند ساعت دیگر،
زمزمه های دعای کمیل پدر بزرگوارتان برای اول بار ،
در یک گوشه از این دنیای بزرگ طنین انداز شود.

این جمعِ  چند نفره ی شیعه،
میتواند بشود ریشه های یک شجره ی طیبه،
اگر
نگاه و دعای شما را پشت سر داشته باشد....

Detect language » Persian
Detect language » Persian
Detect language » Persian
Detect language » Persian
English (auto-detected) » Persian


برچسب‌ها: سفر تبلیغی آن سوی مرزها, تبلیغ اسلام, دغدغه های زندگی طلبگی, دعای کمیل
+ نوشته شده در جمعه ۸ آذر۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


نتیجه ی(؟!) مذاکرات هسته ای

"شب" ِ سیاهی بود، که با ناجوانمردی ، "روز" جلوه اش دادند...


+ یک دست مریزاد هم به آقای صدا و سیما
بابت برای اینکه مسئولیت خود را در زمینه وارونه جلوه دادن واقعیت،
به نحو احسن انجام داد و پروژه را تکمیل کرد.


متن توافقنامه ی هسته ای را اینجا(+) و تحلیل نسبتا جامع در این زمینه را هم اینجا(+) بخوانید.

Detect language » Persian
Detect language » Persian
Detect language » Persian
Detect language » Persian
Detect language » Persian

برچسب‌ها: نتیجه ی مذاکرات هسته ای, مذاکرات هسته ای ژنو, توهم یا واقعیت, ذلت در برابر ابرقدرت ها, خون ِِشهدای هسته ای
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر۱۳۹۲ ساعت توسط راحله


اولین جوانه

چه ذوقی هم دارد
خبر شنیدنِ تولد اولین بچه شیعه ی بومی
در کشوری که تعداد شیعیانش به انگشتان دست هم نمیرسد...

خواستم شما را هم در این شادی سهیم کنم...


*و این شادی مضاعف میشود وقتی واسطه ی شیعه شدنِ مادر بچه، همسر آدم بوده باشد.الحمدلله.
  در مجالس حضرت ارباب برای همسرم و همه ی مبلغین دین خدا دعا کنید.

Detect language » Persian
Detect language » Persian
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |


افق...


همسرجان یک سری عکس برایم ایمیل کرده است.
عکس هایی از "اولین مجلس امام حسین علیه السلام" در کشوری که برای تبلیغ رفته است.

یک جمع کوچک ده دوازده نفری که با تعداد کمی شیعه.
و چند نفر زن و مرد مسیحی ِ مشتاقِ اسلام.

عکس ها را تماشا میکنیم.

بابا با لحن خاصی میگویند که این عکس ها را نگه داریم.... برای مثلا صد سال بعد ... این جلسه میشود جزء تاریخ تشیع ِ این کشور...

دفعه بعد که با همسرجان صحبت میکنیم حرف بابا را برایش میگویم.

لبخندی میزند و می گوید: انشالله تا صد سال طول نمی کشه. تا همین چند سال آینده به لطف خدا، اسلام و تشیّع اینجا جان خواهد گرفت...


Detect language » Persian
Detect language » Persian
Detect language » Persian
English (auto-detected) » Persian

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آبان۱۳۹۲ ساعت توسط راحله |