تو دلتنگ تری یا ما؟
چشمهاش خیس شده بود
بی صدا زمزمه میکرد:
من که باشم که بر آن خاطر عاطِر گذرم
یکی توی دلش خوانده بود:
اِنّا...لا ناسینَ لذِکرکُم...
متن عربی
از نامه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
به شیخ مفید خطاب به شیعیان
وب نوشت های همسر یک طلبه
متن عربی
از نامه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
به شیخ مفید خطاب به شیعیان
قالَ الصّادقُ
(علیه السلام): إنّ الله عزَّ وَ جلَّ کَرِهَ إلحاحَ النّاس بَعضهم علَی بعضٍ فی المسألةِ
وَ أحبَّ ذلکَ لنَفسِه
إنّ اللهَ عزَّ وَ جلَّ یُحبُّ أن یُسأَلَ
و یُطلَبَ ما عندَه.
حضرت صادق
(علیه السلام) فرمود: همانا خدای عزوجل خوش ندارد که مردم در برآوردن حاجت به
همدیگر اصرار کنند
ولی برای خودش آن را دوست دارد
خدای عزوجل دوست دارد که از او درخواست شود
و آنچه نزد اوست طلب شود.
*اصول کافی جلد 2 صفحه475

سهم من یک رأی است.
یک برگه ی کوچک.
اما هرگز ،
آن را
نثار کسانی که
- در کوران فتنه -
با سکوت پاسخ گفتند ،
نخواهم کرد...
هواپیماهای جنگی و البته مسافربری اش را که می آورم، میگذارد کنار خودش. روبروی تلویزیون. و بعد مشتاقانه منتظر صحنه های پرواز "شهید بابایی" می شود. "عباسِ قهرمان" پرواز را که شروع میکند پسرک با شوق بلند می شود. و به من و بابایش یاد آوری میکند که او را هم تماشا کنیم که دارد با هواپیمای جنگی اش پرواز میکند تا صدامیها را بکشد...
و من هر بار به این فکر میکنم که در مقابل این همه عطشِ داشتنِ قهرمان،
-که نه فقط جوان و نوجوان ما که وجود کودکان ما را نیز پر کرده است-
در شناختن و شناساندن این قهرمانانِ قابل ستایش،
آنها که باید، چه کرده اند؟
پ.ن: با اینکه انتقاداتی بر
سریال شوق پرواز هست، اما انصافا برای خلق بعضی از صحنه های ناب و بازی خوب
بازیگر نقش شهید بابایی و همسر بزرگوارشان صمیمانه تشکر میکنم...
از ایشان نیستی می گو از ایشان
پریشان نیستی می گو پریشان
خداوند وصفشان میکند. نه به اینکه حتما پاکیزه اند، که لااقل، پاکیزه بودن را دوست دارند...
*سوره مبارکه توبه/108
پ.ن: نهم دی، سالروز لبیک بلند ملت ایران، به رهبری و اسلام عزیز مبارک...
راننده مدام سرعت را کم میکند. جلوی پای هر آدمی که کنار خیابان ایستاده . حتی کسی که هیچ نشانه ای از انتظار برای ماشین در حرکات و چهره اش دیده نمیشود. از کنار اکثرشان که میگذرد باز برای اطمینان توی صورتش نگاه میکند و یک بوق هم میزند. شاید برای اینکه اگر حواسشان پیش گرفتاریهای روزمره است و یادشان رفته که برای تاکسی سوار شدن ایستاده اند، با این بوق نخراشیده به یادشان بیاورد. توی این بیست دقیقه هنوز تنها مسافر تاکسی هستم و این دقایق آخر احساس میکنم از این همه کم و زیاد شدن سرعت و شنیدن این همه بوق حالم دیگر دارد به هم میخورد...
. . .
آرام
است. نمیدانم چی باعث شده این حس آسوده بودنش، به تنها مسافر اول صبحی اش
هم منتقل شود. برعکس بقیه اوقات که این وقت صبح مسافر تقریبا زیاد است
معلوم نیست امروز چرا اینقدر کنار خیابان ها خالی ست . تک و توک ایستاده اند برای
ماشین. اما دو سه خیابان نرفته ایم هنوز، که مسافر چهارم هم پیدا می شود.
یک خانم اصفهانی با دخترک دبستانی اش سوار میشوند صندلی جلو .
چند دقیقه ای نگذشته که با حیای خاصی از راننده سوال می پرسد: ببخشید براتون امکان داره صبحها سرویس مدرسه بشید؟
راننده همانطور آرام می پرسد: مدرسه کجاست؟
زن اسم یکی از مناطق نسبتا مرفه شهر را می آورد.
چند نفرن؟
دخترم و سه تای دیگه.
راننده سری به نشانه موافقت تکان میدهد.
بعد مادر دخترکِ دبستانی، شماره تلفن راننده را یادداشت میکند.
سرِ زنبیل آباد یکی از مسافرها پیاده می شود...
یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم
یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم
با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم
وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم
فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم
تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم
نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم
با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم
این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟
آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم
امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم
قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست
حسن بیاتانی

* آیت الله العظمی اراکی
منبع +
البته روز اول همه طبقه ها پر بود!
خب اون روزا هوای قم هنوز حسابی گرم بود و نوشیدنی خنک می چسبید...
بعد هم یک اطلاعیه کوچک و ساده که چسبونده شده بود به دیوار:
این هم قسمت رایگانش!
پ.ن1: اولین بار که با این صحنه توی آبدارخانه مواجه شدم ،این حس اعتماد، خوشحال و کمی هم متعجبم کرد و بعدترش فکر کردم که چرا به عنوان یک مسلمان و در جامعه اسلامی باید از دیدن این جور چیزها متعجب بشیم؟!
پ.ن2: از همسر عزیزم بابت پیشنهاد ِ عنوان این پست ممنونم...
چقدر خوب است که شهر،
یک قلب داشته باشد
یک قلبِ پر حرارت،
که آدمها،
صبحها و عصرها
سواره و پیاده،
وقتی که از کنارش رد میشوند
دستشان را ببرند روی سینه
و زیر لب بگویند:
السلام علیک ِ یا فاطمة المعصومه...
نمیدانید بانو
از این که مجاور شماییم، چقدر- زیاد- به خود میبالیم و خدا را شاکریم..
* میلاد ِ بانوی پاکی ها و خوبیها، حضرت فاطمه ی معصومه(سلام الله علیها) بر همه شیعیان مبارک...*
* اصول کافی جلد ۲ صفحه ۸۲

مامان ما صندلی داریم؟
آره عزیز دلم.
اصن(اصلا) همه صندلی دارن؟
بعضیا دارن بعضیا ندارن.
اونایی که صندلی ندارن ،آقا که میخواد بیاد خونه شون کجا بشینه؟
خب آدم دلش غصه دار میشه وقتی برای اولین بار با کلی شوق برای زیارت و فاتحه خوندن برای این سه بانوی بزر گوار بره و با یک خرابه مواجه بشه.
که شده محل تلنبار یکسری خرت و پرت.
که حتی یه تابلو نزدن که بله اینجا مرقد مطهر مادر خمینی کبیره.
که نوشته های روی قبر(عمه و خواهرامام) اونقدر کمرنگ شده که به سختی خونده میشه.
که متولی امامزاده ای + که این سه بانو در حیاط اونجا آرام گرفتند حتی به آدم اجازه نده که از نزدیک برای فاتحه خونی بره و بعد از خواهش و اصرار در رو باز کنه.
البته استاندار محترم جدیدا تذکری به شهرداری دادن که بله اینجا باید از غربت بیرون آورده بشه(یعنی شهرداری و اوقاف باید این کارو رو بکنن)+....
اما در پیچ و خم های اداری و کاغذ بازی خدا میدونه این "باید" کی محقق میشه....




پ.ن: فرزندان روح خدا اطلاع رسانی کنند تا شاید خیّر با همتی پیدا بشود برای ساختن مقبره ی این سه بانوی بزرگوار....
بعد نوشت: بعد از نوشتن این مطلب یادم افتاد یک تابلوی کوچک جلوی درب ورودی امامزاده بود گویا، که با خط خیلی ریز به طوری که جلب توجه نمیکرد توضیحاتی در مورد این سه مزار نوشته بود.
بعدِ بابایش نوبت من است. چشم های بدرقه کنندگان که اکنون دیگر بعضی هاشان نمناک شده هنوز سمت پسرک است. محکم میشوم. میخواهم به روی خودم نیاورم. میدانم پسرک از آن بچه هایی است که اشک مادر را که ببیند سدِ بغضش بدجوری شکسته خواهد شد. در آغوشم میگیرمش ، می بوسمش و میگویم: خدا حافظ محمد مهدی جان. و بلند میشوم و نگاهم را که اشک توی آن حلقه زده میگیرم به سمت دیگری.
زیاد طولش نمیدهیم. سوار اتوبوس که میشویم میبینم که پسرک به بغل عمو رفته. از پشت شیشه نگاهش میکنم. میخندم و دست تکان میدهم.
پسرک چند ثانیه ای خیره نگاه میکند . این همه خنده ی از سرِ اجبار من هم، آرامَش نمیکند. چند ثانیه ای از آن دور به ما نگاه میکند. بعد سرش را میکند به طرف دیگر که ما چشم هاش را نبینیم. بعد دست های مشت کرده ی کوچکش را می برد سمت چشمانش ..
با نگاه به خواهرم اشاره -و شاید التماس- میکنم که یعنی تو رو خدا ببریدش.
راه که می افتیم صدای اتوبوس و هق هق گریه هام در هم میپیچد. از محمد مهدی م که گذر میکنم ، توی هق هق گریه هام، به دخترکِ سه ساله ای فکر میکنم که شاید لحظه ی وداع برای اینکه بابای لب تشنه اش اشک های روانش را روی صورت کوچکش نبیند، خودش را یک جایی توی آن شلوغیِ وداع، پشت عمه جانش قایم کرده باشد....
خدایا خدایا ... زیایَت کربلا نصیب ما بِفَیما..
پ.ن: به لطف خدا عازمیم و نائب الزیاره و دعاگوی دوستان وبلاگی و گودری انشالله...
دیشب عروسی خواهرکم بود. زندگی ای سرشار از یاد خدا و عشق و شادی برایتان آرزومندم راضیه جان..
5صبح - دوشنبه 2 اسفند 89
روز میلاد نبی رحمت(ص) و امام جعفر صادق(ع)
قرآن را میگیرم بالای سرت. میبوسیش و رد میشوی از زیرش.
میپرسم:خوابت را که یادت نرفته؟
با تعجب نگاهم میکنی یعنی که کدام خواب؟
میگویم:همانروز که بیدار شدی و گفتی خواب دیدم به دست شاگرد امام صادق ع دارم معمم میشوم.
و من قند توی دلم آب شد.
پرسیدم یعنی کی؟
گفتی: نمیدونم. شاگرد امام صادق ع بود اما.
میخندی. قرآن را دوباره میبوسی. و پسرک را.
و میروی.
11 صبح - دوشنبه 2 اسفند 89
دینگ دینگ.
گوشی را می گیرم جلوی رویم.
خواندن پیام
دکمه را فشار میدهم:
خدا شما را حفظ کند . انشالله از علمای عامل و بُصرای کشور باشید.
زیرش هم نوشته ای :دعای آقا برای ما
کاش کنارت بودم.
یک قطره می افتد روی فرش.
برایت میفرستم:
اللهم اجعلنا مجدد دینک و محیی شریعتک(+)
مبارکمان باشد همسر خوبم ...
عید و همه روزهای خوب شما هم مبارک!

پ.ن: راهپیمایی هاتون قبول درگاه حق!

چندمش را یادم نیست اما دبیرستانی بودم که با سمانه -که میخواست در مصاحبه جامعة الزهرا شرکت کند- آمدیم قم. شب را در زائر سرای اطراف حرم خوابیدیم و صبح زود روی یکی از صندلی های میدان آستانه صبحانه مان را که یک لیوان شیر داغ بود-و توی آن هوای سرد انصافا میچسبید- خوردیم.
یادم هست که یک روحانی با همسرش را دیدم که از کنار ما گذشتند. آن موقع خیلی دلم میخواست که می رفتم جلو و آن خانم را صدا میکردم و در مورد زندگی با یک روحانی که کلی سوال در موردش داشتم ازش می پرسیدم. اما رویم نشد.
بهر حال گذشت تا سال اول دانشگاه که همسرم آمد خواستگاری. راستش من بواسطه ذهنیت مثبتی که نسبت به طلبه ها داشتم و عاملش را-بعد از علاقه زیاد مادر و بخصوص پدرم به روحانیت و حضرت امام - روحانی عزیزی میدانم که در این پست(+) در موردش مطالبی نوشتم با در نظر گرفتن مجموع شرایطی که همسرم داشت به ایشان جواب مثبت دادم.
به نظرم زندگی طلبگی هم سخت است هم شیرین. اینکه آدم بتواند با اینجور زندگی کنار بیاید و حتی ازش لذت ببرد دقیقا بستگی به روحیه خود آدم دارد. یادم هست که از همان دوران راهنمایی دیدن یک روحانی مرا به وجد می آورد. آن عمامه و آن عبا و قبای بلند به نظرم خیلی زیبا و دوست داشتنی می آمد. در حالیکه دوستم زهرا که او هم از خانواده ای مومن بود درست در مقابل من فکر میکرد. میگفت قبول دارم همسر آینده ام طلبه باشد اما لباس نپوشد. این مولفه خیلی مهمی است. به هر حال دیر یا زود یک طلبه باید ملبس بشود.(البته هستند معدود کسانی که تا آخر ملبس نمیشوند اما رویه همین است)
یک تفکر دیگر که در مورد زندگی طلبگی در بیشتر آدم ها هست و باید اعتراف کنم در خود منهم قبل از ازدواج بود این است که فکر میکنند طلبه یعنی کسی که از صبح تا شب مفاتیح گرفته دستش و دعا میخواند. دائم توی مجالس روضه است. با اهل خانواده هم همانطور صحبت میکند که روی منبر. همه اش مشغول به عبادت و ذکر و دعا و وعظ و نصیحت!! است.
توی جلسه خواستگاری وقتی اینها را به همسرم گفتم و گفتم که من اینها را دوست دارم اما نیاز به تفریح هم دارم دوست دارم با همسرم بروم گردش. با هم بنشینیم پای سریال تلویزیون - که این روزها البته فهمیده ام واقعا ارزش وقت گذاشتن را ندارد!- و ... خنده ای کرد و گفت "تصور شما از طلبه چیه؟ طلبه هم آدمه!!!"
به همین سادگی!
فکر میکنم اگر طلبه طلبه درستی باشد و زن هم،
زندگی طلبگی جزو شادترین و هیجان انگیز ترین زندگی هاست. اینکه آدم بداند
وقتی همسرش بعد از یک دهه تبلیغ محرم به خانه برمیگردد شاید توانسته یک نفر
را به دینی که عاشقانه دوستش داریم علاقه مند تر کند، گرفتاری ذهنی یک
جوان را حل کند، به زندگی یک نوجوان جهت بدهد و شاید زندگی اش را زیرو رو
کرده باشد به اندازه کافی شادی آفرین نیست؟
مسئله
دیگری که در زمینه ازدواج با طلبه اکثرا مورد سوال است وضعیت معیشتی طلبه
هاست. باید اعتراف کنم کسی که مادیات توی زندگیش درجه اول اهمیت را دارد
قادر با زندگی با اکثر طلبه ها نخواهد بود. سطح زندگی طلبه های معمولی مثل
عموم مردم است(باز هم به استثناها کاری ندارم) حتی کمی پایین تر. این هم
البته بستگی به این دارد که طلبه مورد نظر شما اصلا بحثی به اسم ساده زیستی
را در زندگی طلبه قبول دارد یانه؟ نظر من این است که طلبه در عین حال که
نباید به خانواده اش در امور مادی سخت بگیرد خیلی مراقب فاصله نگرفتن از زی
طلبگی هم باشد. به هر حال در مورد زندگی مادی هم باید گفت که طیف وسیعی از
طلبه ها وجود دارند. کسانی که در نهایت سختی روزگار میگذرانند و عده ای که
در رفاه نسبی به سر میبرند.
نکته اصلی که در مورد ازدواج
به نظرم می رسد این است که اگر طلبه ای به خواستگاری شما آمد اول او را به
عنوان یک آدم معمولی در نظر بگیرید. همه شرایطی که برایتان مهم است را مطرح
کنید. هیچ حرف ناگفته ای را باقی نگذارید. حتی در تحقیقات
بیشترین دقت را به عمل بیاورید و اگر همه چیز خوب و درست بود -و شما هم
به زندگی با یک طلبه علاقه داشتید- طلبه بودن طرف را به عنوان یک حسن بر
بقیه محاسنش اضافه کنید و این طور نباشد که به صرف طلبه بودن به یک نفر
برای ازدواج "بله" بگویید.
پ.ن 1:
بابت تاخیر در این پست از خوانندگان وبلاگ عذر خواهی میکنم.
پ.ن 2: سالروز نهم دی، روز لبیک بلند ملت ایران به رهبری و اسلام عزیز مبارک!
* بیانات در نخستین نشست «اندیشههای راهبردی»(+)
* حاشیه های خواندنی نشست(+)
پ.ن: چند تا از دوستان در مورد ازدواج با طلبه برام پیام خصوصی و عمومی گذاشتند و راهنمایی خواستند. برام مقدور نیست که ریز به ریز جواب دوستان عزیز رو بدم اما انشالله درچند روز آینده پستی در همین رابطه مینویسم.
دوشنبه سوم آبان 89
صبح ساعت 6.5 از خانه میزنیم بیرون. روز ملاقات آقا با طلبه های خارجی ست. همسرم هم کارت دارد. نزدیکی های حرم از هم جدا میشویم. او میرود موسسه تا کیف و وسایلش را بگذارد و با دوستان راهی حرم شوند. من هم توفیقی است که برای رفتن به دانشکده باید از حرم بگذرم. دلم خیلی گرفته. بجز روز استقبال که چند ثانیه ای بیشتر آقا را زیارت نکردم آرزو به دلم مانده. از دیشب هم که معلوم شد همسرم امروز به زیارت آقا میرود دلتنگی ام بیشتر هم شده. طرف شبستان بسته است و میتوانم میانبر بزنم. اما راهم را کج میکنم در امتداد خیابان ارم. همانجا که طلاب خارجی خانم صف بلندی را تشکیل داده اند. شوق از نگاهشان میبارد. سیاه پوست و سفید پوست و رنگین پوست. نگاهشان میکنم. به عمد آرام و با تانی از کنارشان رد میشوم. خوش باورانه منتظرم یکی-آشنا یا نا آشنا- بیاید جلویم را بگیرد و بپرسد نمیخواهی بروی دیدار؟ و کارت آبی رنگ را بدهد دستم. به سرم میزند که چند دقیقه ای -بدون کارت حتا- برم توی صف بایستم. اینطوری حداقل نامم جزو آرزومندان ملاقاتش که ثبت میشود...
در صحن اتابکی ، روبروی ضریح مطهر خانم ایستاده ام برای عرض سلام. تمام غم دلم قطره اشکی میشود گوشه چشمم...
ساعت 8 شب است. در آشپزخانه هستم که پیامکی میرسد. محمد مهدی جان گوشی رو میاری مامان؟
از دانشکده است: کسانی که میخواهند فردا بروند ملاقات رهبری با این شماره تماس بگیرند. باورم نمیشود. چقدر رفتیم دفتر فرهنگی و گفتند سهمیه دانشکده فقط هفت نفر است که قرعه کشی میشود.
ساعت 10، کارت ملاقات را دارم مشتاقانه نگاه میکنم.
سه شنبه چهارم آبان 89
ساعت حدود شش که سوار اتوبوس میشوم شلوغی اش برایم تعجب آور است. بعد که دقت میکنم و دختران جوان پر اشتیاق را میبینم به این فکر میکنم که انگار باید زودتر از این از خانه میزدم بیرون.
خیبان ارم تماشایی است. نیمدانم چندتا هستند. کی از خواب بیدار شده اند و کی این همه آدم اینجا صف کشیده است. طول میکشد تا انتهای صف را پیدا کنم. هنوز توی دلم دارم خودم را سرزنش میکنم که چرا زودتر نیامده ام . برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم میبینم صفی پشت سرم جمع شده که انتهایش معلوم نیست. خدایا این همه جمعیت توی این چند ثانیه از کجا آمد؟
بیشتر از دو ساعت توی صف می ایستیم. دخترها گاهی امیدوارانه و ناامیدانه از انتظامات می پرسند با این همه جمعیت اصلا ما میتونیم بریم داخل شبستان؟ میخندند و با مهربانی میگویند انشالله.
جمعیت توی شبستان موج میزند. نیم ساعتی طول میکشد تا آقا بیایند. به زحمت خودم را میرسانم جلو.
دیدار نایب امام زمان نصیبم شده است. تا آخر سخنرانی نگاه از آقایم بر نمیدارم....

قم
بی تاب قدوم شماست
آقای من!